|
نمی دونم از کجا شروع کنم، تو این مدتی که نتونستم وبلاگ به روز کنم درگیری های خاصی داشتم که اجازه نمی داد بیام،یه جورایی اینجا همیشه یه گوشه از دلم رو پر کرده ... به یادت هستم بی هیچ بهانه ای شاید دوست داشتن همین باشد ... گاهی وقتا یا شایدم نه همیشه آدم تو شرایطی قرار می گیره که خلاف چیزی رو که می خوای واسش ثابت میشه.خیلی دوست دارم واسه خودم یه دلیل،منطقی پیدا کنم که عکسش اتفاق بیفته ... اینقدر راحت تا حالا تو وبلاگ حرف نزده بودم،ممکنه دلیلش تصوری که دارم و می نویسمو می خوام که یه اسم واسه اتفافقاتی که پیش اومده بزارم... هر روز به خودم امید میدم که می تونی شرایط اون جور که می خوای بشه عوض کنی ولی ... دلم وقتی میگیره یاد جمله ای همیشگی که به خودم می گم میافتم . خسته ام از تلخی شب ... می دونی چیه تو این بازی دل من دلم رو فکر کنم آب دیده کردم ولی انگاری احساس می کنم دارم کم میارم، هر کی از راه می رسه يه تلنگرى ميزنه ولى چه فايده كه كار خراب تر از اونى ميشه كه خودتم خبر ندارِى . ديگه نمي دونم چى بگم ... بمونه تا بعد كه اومدم ! وانتظار... شايد بهانه اى براى رسيدن ابرو به هم كشيدم و گفتم «چون من در اين ديار بسي هست رو كن به ديگرى كه دلم را ديگر نه گرمى نه هوسى هست ...» رنجور و خسته، گفتي «اگر تو بيني به گرد خويش بسى را من نيز ديده ام چه بسا ليك غير از تو دل نخواست كسي را » جانم كشيد نعره كه « اى كاش اين گفته از زبان دلت بود اى كاش عشق تند حسودم يك عمر پاسبان دلت بود ...» اينك در اين سكوت شبانگاه در گوش من صداى تو مي آيد در خلوت نهان خيالم يادي ز چشم هاى او مي ايد ان چشم ها كه شب_ همه شب عمري به چهره ام نگران بود چشمي كه در سكوت سياهش صد ناگشوده راز نهان بود چشمم ز چشم هاى تو خواهد كان گفته را گواه بيارد دردا كه اين سياهى مرموز جز موج راز هيچ ندارد! سيمين بهبهانى ......................................................................................................................................... آنچه از شكست ياد مي گيريم بسى بيشتر از آن چيزي است كه از پيروزي ياد مي گيريم. ما اغلب آنچه بايد بكنيم را از آنچه نبايد بكنيم ياد مي گيريم . ساموئل اسمايلز
|
About
Home
|