|
ابرو به هم کشیدم و گفتم «چون من در این دیار بسی هست رو کن به دیگری که دلم را دیگر نه گرمی هوسی هست ...» رنجور و خسته گفتی :«اگر تو بینی به گرد خویش بسی را من نیز دیده ام چه بسا لیک غیر از تو دل نخواست کسی را» جانم کشید نعره که ای «ای کاش این گفته از زبان دلت بود ای کاش عشق تند حسودم یک عمر پاسبان دلت بود ... » اینک در این سکوت شبانگاه در گوش من صدای تو آید در خلوت نهان خیالم یادی زچشم تو آید آن چشم ها که شب ـ همه شب همری به چهره ام نگران بود چشمی که در سکوت سیاهش صد ناگشوده راز نهان بود چشمم زچشم های تو خواهد کان گفته را گواه بیارد دردا که این سیاهی مرموز جز موج راز هیچ ندارد! سیمین بهبهانی اینجا در افق تنهایی من ایستاده ام بر دو پای امید با دو چشم منتظر ... در عشق جاودانه الهی قلب من از هیچ تغییری نمی ترسد و در بستر اعتماد خود دلگرم است. چرا که چیزی در این جا تغییر نمی کند: توفان بدون من هم می غرد قلب من ممکن است از نظر ها برود اما خداوند همیشه همراه من است چگونه می توانم دلسرد شوم ... آنالیاتیتیا وارینگ
|
About
Home
|